|
من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند.
RSS
POWERED BY
LoxBlog.Com |
همه مداد رنگي ها مشغول بودند به جز مدادسفيد هيچ كسي به او كاري نمي داد همه مي گفتند:تو به هيچ درد ي نمي خوري!!! يك شب كه مداد رنگي ها توي سياهي كاغذ گم شده بودند،مداد سفيد تا صبح كار كرد..... ماه كشيد،مهتاب كشيد،و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك و كوچك تر شد...... صبح توي جعبه ي مداد رنگي ديگر مداد سفيدي نبود! جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد...... هياهوها گاهي گيچ مي كند آدم را.آنقدر كه فكر مي كني شاي واقعا خبري در اين شلوغي هاست!گاهي هم شايد خودت را انداخته باشي وسط شلوغي ها و ديده باشي واقعا خبري نيست. گاهي هم شايد به جايگاه كسي در همان هياهو ها و رنگ ها حسرت خورده باشي در آن وقت ها تو همان مداد سفيدي در اين دنيا به جاي آنكه جاي ديگران را بگيري،بگرد و جاي خودت را پيدا كن!وقتي ديگران در هياهوي كارهايشان مشغولند،تو بگرد و كار خودت را پيدا كن! ماه بكش! مهتاب بكش! ستاره بكش! زيبا بكش!
+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1391ساعت 22:50 توسط mylove1680
|
ارسال نظر(0)
|